تبليغاتX
شبحی در کنار من






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


شبحی در کنار من

ما عشق اول هم بودیم اما ، همیشه عشق اول بهترین نیست

 

 

زنده ام اما زندگی نمی کنم

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت21:44توسط مانا | |

 

 

رفتن تو برای من شکست باورم بود....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت13:41توسط مانا |

 

 

عجیب دلم رو نشونه رفتی

یادت باشه

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت17:3توسط مانا |

 

 

ديروز تموم خاطرات با تو بودنم رو دور ريختم

و امروز هر چی مي گردم خودم رو پيدا نمي کنم...

+نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت15:14توسط مانا | |

 

حتی نگفت:"لعنتی عجب عاشقم بود"

نه

نگفت!!!

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت19:47توسط مانا |

 

درود بر شیطان....

که به این موجود دو پا سجده نکرد.........

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت13:26توسط مانا |

 

باختیم خیلی چیزارو

تعصبو

سرخی رو

اخرشم بازی رو

ب ا خ ت ی م

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت16:14توسط مانا | |

 

اسمم با اسمش یه حرف و هزار دنیای مشترک داره

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت19:37توسط مانا |

 

اگه تموم غصه ها و دردامو بخوام از زندگیم فاکتور بگیرم.....

اون موقع به همه ثابت می شه که من اصلا زندگی نکردم

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت12:36توسط مانا |

 

هر وقت خودمو تو ایینه نگاه می کنم تو رو می بینم ...

این که چیزی نیست

هر شب خوابت رو می بینم که تو  من  شدی

من  تو  می شم

بعد یکی می شیم

اخر گیج می شم..... نمی دونم تو  منی یا من توام؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت20:52توسط مانا | |

 

نمي دونم چرا مردم از شب بدشون مياد
نمي دونم چرا فكر مي كنن كه شب فقط براي خوابيدن
نمي دونم چرا مردم مي گن سياه بدترين رنگه دل آدم رو مي گيره
نمي دونم چرا از زمستون بدشون مياد
نمي دونم چرا هر كسي عاشق ميشه مي گن ديونست
ولي من عاشق شب هاي سياه و سرد و دلگير زمستونم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت21:22توسط مانا | |

 

چوب خدا صدا نداره

وقتی که زد دوا نداره

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت21:14توسط مانا |

 

 این همه ستاره.......

این همه اسمون......

چرا همه از روی دست من می نویسن

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت20:44توسط مانا | |

 

دارم از یاد تو می رم

دارم از یاد تو می رم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت22:1توسط مانا |

 

باید باور می کردم و باور هم کردم

اما یه چیز تغییر نکرد

اون رفته بود

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت18:4توسط مانا | |

 

 پاییزم اومد با یه متانت رنگی

با برگایی که معلوم نیست پیمونه ی عمرشون لبریز شده یا پیمون شکن بودن

بلاخره اومد

اومد تا چند ماهی شریک غصه های نقره ای رنگ اهالی عاشق پیشه باشه

روح برگ ها شاد

 

 

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت13:10توسط مانا |

 

ارزو می کنم که حتی سایه ی اسم بی وفات

از سر واژه های وفادار من کم نشه

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت14:15توسط مانا | |

 

معلومه که واسه ادم تنهایی مثه من که توی

هفت تا اسمون رویاهاش هم یه شمع نیست

ستاره هم پیدا نشه چیز عجیبی نیست !!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت16:27توسط مانا |

 

داشتن توی رویا دردی رو دوا نمی کنه

گرچه خودش مثه عالم دیوونگی عالمی داره

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت21:7توسط مانا | |

 

طبق قانون بد سرنوشت رفت و من

قهر کردم با خورشید که اگه اون روز تابیده بود

من چهره ی اونو شفاف تر می دیدم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت16:36توسط مانا | |